خرید بک لینک
خیلی سخته، سخته وقتی همکارت باهات بد حرف میزنه با اینکه زبونشو داری برینی بهش و داد و بیداد کنی ولی این کار رو نکنی، وقتی میتونی غیبت کنی پیش همکارات و دوستات و مطمئنی اونا هم طرفتو میگیرن این کار رو نکنی، سخته که اگه این اتفاق رو واسه دوستات تعریف کنی و بگی فلانی این کار رو کرد و من سکوت کردم میدونی که اونا با تعجب نگات میکنن و میگن اسکلی؟! چرا نزدی دهنشو صاف کنی؟! میدونی؟ اونی که بهم انرژی و قدرت میده که سکوت کنم و آروم باشم فکر کردن به یه جمله س: لاحول ولا قوة الا بالله!میدونی ینی چی؟ بذار توضیح بدم!لا حول ولاقوة الا بالله ینی هیچ نیرویی نیست الا چیزی که خدا بخواد!نه اینکه نیروهای دیگه ای هستن اما ضعیف ترن! نه اینکه نیروی خدا هست اما گاهی هست و گاهی نیست! نه اینکه نیروی خدا هست اما مستقل از نیروی خدا بقیه هم کار خودشونو میکنن! نه! ینی هیچ نیرویی نیست الا بالله!وقتی به این فکر میکنم (و به درستیش اطمینان صددرصد دارم) دیگه از اینکه همکارم باهام بد حرف بزنه نباید دلخور بشم، چون توی ذهنم اونقدر کوچیک و حقیره که ارزش اینو نداره که روز منو خراب کنه، که بخوام در مقابل منم صدامو بالا ببرم و بتوپم بهش و سعی کنم حقشو کف دستش بذارم، (البته در یه مواقعی باید با طرف مقابل برخورد کنی و جلوشو بگیری تا جلوتر نره، اما این مورد جز اون موارد نیست، چون اگه منم باهاش همراه میشدم و دعوا میکردم میشدم یکی عین خودش)، حقی از من نخورد که بخوام حقم رو پس بگیرم، (وگرنه باید میگرفتم)، فقط باهام بد حرف زد، پس تا جایی که تونستم حرفی نزدم و سعی کردم ماجرا تموم شه، میدونی، الان احساس میکنم بزرگتر از اونم، احساس آرامش دارم در صورتی که قبلا خیلی وقتا توی همچین موقعیتی احساس سرخوردگی، اعصاب خوردی، و احمق بودن

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 13:46

حالم خوب نیست! الکی! واسه اتفاقی که نیفتاده استرس دارم. البته شاید کس دیگه ای هم جای من بود اینجوری میشد، بعد از اون تجربه ای که برای خواهرم داشتیم و بیمارستان بستریش کردیم الان که دوباره قراره برای چک دوباره ی پالس های عصبی گهگاهی که داره ببریمش پیش نورولوژ که چکش کنه بیقرارم، از طرفی هم با قطع داروهاش مفاصلش ورم کرده و درد داره همش. دلم نمیخواد بستریش کنم بیمارستان، دلم نمیخواد دکترا بگن باید بستری بشه، چند شبه دارم حدیث کسا میخونم و از حضرت فاطمه میخوام که برای شفای خواهرم پیش خدا یه کاری بکنه. یه حدیث از خوندم که میگفت ظن و گمان هایی که به ذهن آدم میاد دروغ ترین دروغ هاست. بارها و بارها دیدم که فکرای بد کردم و اتفاقای خوب افتاده، اما بازم عبرت نمیگیرم و با هر اتفاقی استرس میگیرم و حالت تهوع.خدایا به حق این اذونی که داره صداش از تو کوچه خیابون میاد و به حق حضرت فاطمه فردا مامانم و خواهرم حالشون خوب باشه و با خبرای خوب برگردن

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 13:46

یکی از پسرامون (منظورم از همکارامون) پسر خوبیه، نه در حد کراش، ولی به دلم میشینه، یکی دو بار با هم بیرون رفتیم(دسته جمعی)، توی واتساپم گهگاهی راجب مسائل کار (با شوخی و خنده) حرف میزنیم اما هیچ وقت فراتر نرفتیم، چندبار سعی کرد با اسم کوچیک صدام کنه ولی وقتی دید بازخورد مناسبی نگرفت بیخیال شد. پسر موجه و موقریه، اسمش رو میذاریم(مثلا) رضا! میخوام این صحنه رو تصور کنین و نظر بدین(مخصوصا پسرا) :داشتم رد میشدم از تو راهرو، یهو رضا با خنده گفت تحویل نمیگیری خانومِ فلانی(فامیلیم) گفتم اختیار دارین این چه حرفیه! گفت: نه والا قبلا بیشتر تحویل میگرفتی الان نگاهم نمیندازی اصن!خندیدم گفتم اینجوری نگو، اگه ... داشتم ادامه میدادم که یکی دیگه از پسرامون پرید وسط با اشاره به من گفت این!؟! این کیه که توجه کردن و نکردنش مهم باشه آخه!با لحن خنده و آروم گفتم فلانی مراقب حرف زدنت باش ها! این ب درخت میگن!رضا یهو برگشت یقه شو گرفت گفت بار آخرت باشه اینجوری باش حرف میزنیا!!!یه بار دیگه دهنتو باز کنی با من طرفی!!سه تامون خندیدیم، ولی راستش من جا خوردم! چرا با رفیقش اینجوری حرف زد! پسر جوگیر و معرکه بگیری هم نیس! آرومه معمولا! همچین رفتاری ندیده بودم ازش! خودمون هم تنها نبودیم آخه! یه راهروی پر افت و آمد، که مطمئنم چنتا از همکارامون هم دیدن و لبخند محوی زدن و رد شدن! منم خودمو زدم به اون راه و رفتم!ولی چرا اینجوری کرد؟ به نظرتون منظوری داشت؟!

برچسب: نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: پنجشنبه 12 مرداد 1402 ساعت: 13:46

صفحه بندی